»-(¯`سرزمین آرزوها´¯)-» free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
به نام آنکه عشق را در وجودم نهاد اما منتی نذاشت
بازم سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وگلم و همه کسانی که به این وب لاگ سر میزنن......
ودر اینجا جا داره که از همه کسانی که به این وب لاگ
سر می زنن و نظر خودشون می نویسن تشکر کنم
این هفته هم براتون پست های جالبی دارم . امیدوارم که خوشتون بیاد.
امیدوارم که همیشه لباتون خندون باشه
یا علی
بگو چگونه از تو یاد کنم وقتی یادگاری از تو ندارم
بگو چگونه صورتت را به تصویر بکشم وقتی سیاهی غم آن را
پوشانده دفتر خاطراتم را چگونه بگشایم و از یاد و خاطراتت بنویسم
وقتی همه چیز را با تلخی آغاز کرده ام همه گذشته ام چیزی جز درد و غم
نیست و آینده ام که هنوز نیامده.......
به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد یاد روز های رنگی مان بودی
وقتی که رنگین کمان رنگ زیبایش را باخت به چشمه خاطراتمان گریختی
خشک و بی آب شد به پرنده گاه جنگل عشقمان روی آوردی آوای غم
سرودند و همین که به من روی آوردی در آینه شکستم اما حالا بگو با من چه کردی
با قلب من با روح من و حس من که اینگونه خاموشم .
به نام آنکه عشق را در وجودم نهاد اما منتی نذاشت
بازم سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وگلم و همه کسانی که به این وب لاگ سر میزنن......
ودر اینجا جا داره که از همه کسانی که به این وب لاگ سر می زنن
و نظر خودشونمی نویسن تشکر کنم .
این هفته هم براتون پست های جالبی دارم . امیدوارم که خوشتون بیاد.
امیدوارم که همیشه لباتون خندون باشه
یا علی
بگو چگونه از تو یاد کنم وقتی یادگاری از تو ندارم
بگو چگونه صورتت را به تصویر بکشم وقتی سیاهی غم آن را پوشانده دفتر
خاطراتم را چگونه بگشایم و از یاد و خاطراتت بنویسم . وقتی همه چیز را با تلخی
آغاز کرده ام همه گذشته ام چیزی جز درد و غم نیست و آینده ام که هنوز نیامده...
به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد . یاد روز های رنگی مان بودی وقتی
که رنگین کمان رنگ زیبایش را باخت . به چشمه خاطراتمان گریختی .
خشک و بی آب شد به پرنده گاه جنگل عشقمان روی آوردی
آوای غم سرودند و همین که به من روی آوردی در آینه شکستم اما حالا بگو با
من چه کردی با قلب من با روح من و حس من که اینگونه خاموشم .
سلام به همه دوستای گلم ...
امیدوارم منو ببخشید بابت این چند روزی که نبودم ..
دلم واسه خودم تنگ شده..
واسه اون کسی که بودم..
دلم واسه همه اون روزای خوبی رو که از دست دادم تنگ شده..
دلم واسه یه قهقهه کوچولو تنگ شده..............
دلم واسه خدا تنگ شده.............................
دلم براي عشقم تنگ شده...................
دلم براي عشقي كه فقط تو دنياي مجازي بود تنگ شده ...............
دلم براي عشقي تنگ شده كه بهش ميگفتم دوست دارم و بهم ميگفت ما بچه ايم .............
دلم براي عشقي كه منو با تمام غروري كه داشتم با تمام دوست دارمها
منو پشت سر گذاشت ...........
مي دونم مياي ميدون ميايو جمله هامو ميخونم ولي فقط ميخوام بد بگم كه هنوزم
دوست دارم هنوزم منتظرتم.....
خدا
من فقط یک پنجره می خواهم
پنجره ای که بتوان از آن دنیا را سبز دید..
من فقط یک قلم می خواهم
قلمی که بتوان با آن غم های دنیا را خلاصه کرد..
من فقط یک لانه می خوا هم
لانه ای که بتوان خود را با تنهایی در آن حبس نمود..
من فقط عشقمو را می خواهم
اويي که مرا در مرداب غم تنها نگاشت..
سال هاست دلتنگت خواهم ماند..
می دانم بر نخواهی گشت اما چاره ای نیست
خنده ای نیست....
عشقی نیست
آن چه مانده است
دوچشم خیس و یک قلب نا آرام با دلي شکسته ای
که صدایش قلبم را می لرزاند ...
می دانم نخواهی آمد
من پنجره ای می خواهم که از آن بتوان تو را دید . با تو بود
با تو خندید.
خدایااااااااااااا
فقط یه پنجره برای شروعی دوباره...............................
شما دوستان خوبم ميتوانيد شعر ومتنهاي قبلي در
آرشيو سرزمين آرزوها
مطالعه كنيد
ممنون
سلام
سلام به گرمی لطافت برگ گل اقاقیا به صداقت قلب عاشقا
سلام به تمام دوستان خوبم از این که چن ماه نبودم معضرت میخوام خوشحالم که که تو
این چن ماه که من نبودم شما هنوزم منو قابل دونستیتو با ایملاتون ونظراته تون منو
خوشحال کردید.....
دوست دارم ار امرروز روز جدیدی رو شروع کنم قبل از اینکه برم سر داستانام وخاطراتم
می خواستم بتون بگم که مجله های خانواده وسروش قست دارد داستان
ودکلمه های من را هر 15 روز یک بار چاپ کند .به قول معروف اینو نگفتم واسه
خودم پوز بدم یا... .؟
در کل گفتم اگر هنوزم کسانی هستن که نوشته های منو میخونن میتونن از این دومجله هم ...؟
تو این دوسه ماه که نوبدم خیلی بم بدو خوب گذشت به بعضی چیزا که فکر
میکنم خیلی میتونم در موردش چیزی بنویسم ولی در بعضی چیزا فقط
میتونم سکوت کنم !
یکی از تصمیماتی که گرفتم اینه که دیگه شعرامو تو وبلاگم مینونیسم یعنی بهترین
جایی هست که میتونم شعرامو توش بنویسم
دیگه دوست ندارم از دلتنگیام بنویسم د وست دارم از چیزای که اطراف ماه هست
بنویسم دوست دارم از روزگاری که اسم این وبلاگ شد سرزمین ارزوها
که یکی از دوئستام اسم ینو گذاشت سرزمین ارزوها دیگه دوست دارم هویت
خودمو فاش کنم
دیگه از پنهون کاری خسته شدم دوست دارم مثل موج دریا محکم بخورم به سخره ها
ولی هیچ وقت اسیبی به انها نرسونم.
یک نفر بهم گفت امید داشته باش امیدد به خدا باشه فقط خدا مطمئن باش ناامیدد
نمیکنه
یک نفر دیگه میگفت میخوام مثل سنگ سخت مثل کوه استوار مثل اینه صافو صادق
باشی وقتی مثل سنگ صفتو محکم باشی هیچ کس نمیتونه از پای در بیاوردد
وقتی مثل کو استوار باشی وقتی یک نفر میخواد بد تکیه بدهخیالش راحته
که پتش کوه از پا در نمیاد ....وقتی مثل اینه باشی خودتو میبینی
همونی که هستی همون شکل همون شخص ادم که به خودش
نمی تونه دروغ بگه میتونه ؟
خیلی پر حرفی کردم نه..... ؟ولی از همه اینها بگذریم لگه به خدا امید نداشته باشیم
هیچیزی از اینا برای ما هیچ سودی یا فایده ای نداره
خب گذشتیمو گذشت فردا هم میگذره . فرداشم میگزره .فرداهای فرداهم همه چیز
میگزره یک روز تمام میشه یکی جدیدش میاد ولی تنها چیزی
که نمیگزره چیه ؟ عشقه ! دوست داشتهنه !
چیه که تو این دنیا تمم نمی شه ..... .
روز اولي كه اومدم وبلاگ بسازم گفتم بيام خاطراتمو حرفام در
دودلام توش بنويسم ولي بد فهميدم فقط ميام حرفامو اينجا مي نويسم كسي اهميت نميده
حالا كه يه مدتي گذشته مي بينم كه هيچي نيستم هر كي يه حرفي واسه گفتن داره...الا من.
كلبه ي وبلاگي بعضيا اونقدر آروم بخشه اونقدر نوشته هاش عميق
و دلنشينه اونقدر موسيقيش تاثير گذاره
كه آدمو مدتها به سكوت و تفكر وا ميداره
ولي مي دونيد چه چيزي تو وبلاگم خوشحالم مي كنه ؟
يه چيز خيلي طبيعي وقتي ميايد تو وبلاگم انتظار ندارم قسمت نظراتمو پر كنيد
تنها انتظاري كه دارم بيايد با من هم دردي كنيد و كمكم كنيد كه بتونم اخر عمري
با دلي خوش از اين دنيا برم ممنون
راستي عيدتونم مبارك
این شعرو تقدیم میکنم به بهترین کسم اگر یه روزی از روزا اومدی این شعرو خوندی
بدون هنوزم دوست دارم و هنوزم صبر میکنم تا بیایی پیشم
فكر نكن از خاطرم تو رفتي هنوزم تو به ياد من نشستي رفتي اما خاطراتد اينجاست
جاي كه قلب منوشكستي لحظه هاي خوب
با تو بودن هميشه تو خاطرم
مي مونه اون همه صداقتو يك رنگي اون همه حرفاي عاشقونه رفتي
اما خاطراتد اينجاست مونده
از تو واسه من يه رويا ياد تو چشماي تومونده پيشد براي
قلبد هميشه تنها كاشك نمي رفتيو
قلب تنها تو اين زندون
غم نمي موند مني كه فقط تورو ميخواستم
رفتند ارزوهامو سوزوند اگر دوري از نگاهم فكر نكن شدي فراموش شمع ياد تو
عزيزم تو دلم نميشه خاموش
دل نوشته اي ناچيز به ياد تو
براي كسي كه هرگز ندانست كه بي او زندگي برايم مي ميرد گر چه من نفس
مي كشم ولي لحظه مرگ را آرزومندم
اي كسي كه شايسته دوست داشتني ، سزاوار همه خوبي هايي سزاوار
دل سپردن و سزاوار عشقي ، سزاوار بودن
؛ ذره ذره وجودم به بودنت ، به حضور مبهمت خو گرفته بود . با هر نفسي
كه مي كشم تو را فرياد مي زنم ، در وجود تو
شكوفا مي شوم و باز تو را مي طلبم هنوز هم نگاهم آمدنت را منتظر است .
ساعت خانه نيز
مي دانم كه آمدنت را زنگ مي زند
سرزمين آرزوها براي مدتي تعطيل شد
پيشا پيش عيد رو بتون تبريك
ميگم شايد تا اون موقعه من نباشم
پس عيد همه گي مبارك
ارزو ميكنم كه هيج وقت چشماتون پر از اشك وغم نباشه وهيچ وقت عزيزتون از دست نديد
كه به خاطرش ....
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید
فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید
مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟؟
تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟؟ که چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟
خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست
زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده
اما .......... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..
تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست
(اين مطلب را می خواستم ديشب بنويسم ولی طبق معمول يه سری مسائل پيش اومد كه همه برنامه ريزی هام بهم خورد .)
دنيا ديواراي بلندي داره و دراي بسته
كه دور تا دور زندگيو گرفته ان.
نميشه از ديواراي دنيا بالا رفت.
نميشه سرك كشيد و اونطرفشو ديد.
اما
هميشه نسيمي از اونطرف ديوار
كنجكاوي آدمو قلقلك ميده.
.
.
كاش اين ديوارا پنجره داشت
و كاش ميشد
گاهي به اون طرف نگاه كرد.
.
شايدم پنجره اي هست و من نمي بينم.
شايدم پنجره ش زيادي بالاست و قد من نمي رسه.
.
با اين ديوارا چه ميشه كرد؟
.
.
ميشه از ديوارا فاصله گرفت و قاطي زندگي شد.
ميشه اصلا فراموش كرد كه ديواري هست
و شايد ميشه تيشه اي برداشت و كند و كند...
شايد دريچه اي...شكافي...روزني.
.
.
هميشه دلم مي خواست
روي اين ديوار سوراخي درست كنم.
حتي به قدر يه سر سوزن
واسه عبور عطر
واسه عبور نسيم
واسه......بگذريم.
.
گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي شينم و
گوشمو مي چسبونم به اون و فكر مي كنم:
اگه همه چيز ساكت باشه...
مي تونم صداي بارش روشنايي رو از اون طرف بشنوم.
اما
هيچوقت همه چيز ساكت نيست.
هميشه يه چيزي هست كه صداي روشنايي رو خط خطي كنه.
.
.
ديواراي دنيا بلنده و
من گاهي دلمو پرت مي كنم اون طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچيكشو
از سر شيطنت به خونه ي همسايه ميندازه.
به اميد اينكه
شايد در اون خونه باز بشه.
گاهي دلمو پرت ميكنم اون طرف ديوار.
.
.
اون طرف ديوار... حياط خونه ي خداست.
و اون وقت هي در مي زنم.
در مي زنم و ميگم:
دلم افتاده توي حياط خونه ي شما...
ميشه دلمو پس بدين؟
.
كسي جوابمو نمي ده.
كسي در رو برام باز نمي كنه.
.
اما هميشه
دستي دلمو مي ندازه اون طرف ديوار.
همين.
و من اين بازي رو دوست دارم.
همين كه دلم هي پرت ميشه اون ور ديوار.
.
اونقدر دلمو پرت ميكنم تا خسته بشن...
تا ديگه دلمو پس ندن.
تا در رو باز كنن و بگن:
بيا خودت دلتو بردار و برو.
.
.
.
اون وقت ديگه ميرم اون ور ديوار
و
ديگه بر نمي گردم
شما عزیزانم می تواند شعر و متن های قبلي
من را در آرشيو سرزمين آرزوها
در اين سایت مطالعه کنیي
ممنونم
به نام خدایی که در این نزدیکی است
لا ی این شب بوها ، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه
مريم يادته چن وقت پيشا يه شعر واسد گفتم ميخوام دوباره براد بخونم اما اينبار ميخوام فريادددددد
بزنمممممممممم و اين شعرو بخونم و بد بگم
چقدر دوست دارم
دوست خوبم مریم
سرزمینهایی ست رودخانه هایی ست در چشمان تو
از میان آنها می گذرم آنها دنیا را روشن می کنند و من ازمیان آنها می گذرم
زیبای من زیبای من زیبای من
وجود تو روشنایی توسایه ی تو زیبای من
همه مال منند زیبای من همه مال منند
عزیز من زمانی که راه می روی یا می آسایی
زمانی که نغمه سر می دهی یا می خوابی
زمانی که در رنجی یا در رویا
همیشه
زمانی که نزدیکی یا دور
همیشه
مال منی زیبای من
همیشه
دوستان خوبم شايد يه مدتي نتونم اپ كنم و وب سايتم تا يه مدتي تعطيل باشه
مهربانم گوش کن گویی
هیچ کس یاد پرستو ها نمی افتد
کوچ ما دیگر نباید فصل فصل
فصل هم دیگر یاد ما نمی افتد
بچه ها واقعا تو زندگی دو چیز خیلی سخته. یکی وقتی دلت از سوی
عزیز ترین کست میشکنه دوم اینکه فراموش بشی.
خیلی ها اومدن
تو زندگیم اما خیلی زود فراموشم کردن و حتی با هام بودن اما خودشون
نمی دونستن که منو فراموش کردن. سرانجام این فراموشی یک کلمه یا
یک چیزبود اونم تنهایی . درسته تنهایی خیلی سخت اما سخت تر از اون
بودن با کسی که به ظاهر باهات اما از اعماق وجودش فراموشت کرده.
تو این دنیا هر چیز عالم خودش و داره تنها ییم
عالم خودش و داره گریه
کردن واسه دو چیز خیلی زیباست یکی واسه تنهایی خودت یکی هم وقتی
واسه کسی که دوستش داری عشق با دو لبخند و دو گریه همراست لبخنداش
یکیش شیرین یکیش تلخه گریه هاش یکیش از رو شادیته یکیش از روی دل
شکستگیته. بچه ها تا حالا به این فکر کردین که عشق چه مرضی هستش که
بضی وقتا با یک نگاه کردنم دلت رو قافل گیر می کنه عشق شیرینه اما بعضی وقتا
از زهرم تلخ تر میشه همیشه زمانی عاشق شو که بدونی صد درصد بهش میرسی
آخه اینجوری دیگه له نمیشی، خورد نمیشی. همیشه واسه عشقی بجنگ که ارزش
ضربه خوردن و داشته باشه اینا فقط نظرات خودم راجب عشق بود شاید خیلی
از شما ها نظراتتون با من فرق داشته باشه من فقط ۱۸ سالمه و وقتی عشق که
نمی شه گفت، دوست داشتنو شناختم ۱۶ سالم بود. به خدا تو این 2 سال به چیزایی
بر خورد کردم که خیلی هاش با عث شکستنم و خورد شدنم شد. اونم شکستنهای الکی
و خورد شدن های بیهوده و بچگانه. وقتی که ۱۶ سالم بود از اون عشقای خنده دار و
بچگونه داشتم وقتی بزرگتر شدم فهمیدم عشق اون نیست که جنس مخالفت بهت بگه دوست
دارم یا بگه تو رو می خوام. اینا همش شعاره همش حرفه
اگه کسی محبتش رو عشقش رو بهت ثابت کرد اون عاشقته
اگه واسه دوریت گریه کرد و چیزی به تو نگفت او عاشقته
اگه تو چشات زل زدو با نگاهش بهت فهموند دوست داره نه با زبونش اون عاشقته
اون کسی عاشقته که هرمت اشکاتو بفهمه
اون کسی عاشقته که قدر لبخنداتو بدونه
اون کسی عاشقته که از دوست داشتنت سو استفاده نکنه
وحرف آخرم اینکه
اول عاشق خدا باشین و بعد عاشق بنده ی خدا
ميخوام از دردولم براتون بگم دردلي كه چن دقيقه پيش با خدا ميكردم كه دلم چقدر از اينم بدنده هاش پره
نمي دونم به كي نگاه كنم نميدونم براي كي اشك بريزم
تو اين دنياي بي معرفت فقط بايد تو تنهاي خودد اشك بريزي واسه خوددگريه كني براي خدا
ارزو داشتم كه يه بندي خدا رو داشته باشم كهبراي اون اشك بريزم با اون .... اخ
خدا چقدر امشب دلم براد تنگ شد
آخ امشب چه بوقضي تو گلوم گير كرده بوقض
چن ساله رو نمي يدونم خدا به كدوم بندد دل به بندم يكي
رو گرفتي يكي ديگه هم داري يواش يواشازم ميگيري شايد تو دوست نداري
اره خدا اينجوره اخه من چي كم دارم
از ديگران مگه من چيكار نكردم كه ديگران كردناخه خدا اين چه رسميه كه كسي
هم ديگرو دوست داشته باشن ولي از هم دورباشن نه شايدم اين جور
نيست اصلا اون منو نميخواد شايد اينجور باشه بگو
اينجور نيست بگو اين دروغه اخه خدا خودد كه شاهدي من چقدر دوسش دارم چقدر براشك
اشك ريختم تو كه اينارو مي دوني پس چرا
بهش نمي گي خدا مگهمن بندهي تو نيستم مگه خودد منو خلق
نكردي اخه داشتن يه بندهي خوب تو گناه
داره بايد چقدر ديگه اشك بريزم دعا كنم تا كي خداخدا خودد ميگي
حسادت بده خدا من به ديگران حسودي ميكنم كارم خيلي بده وليخدا چرا خودد
كاري ميكني كه من به ديگران حسادت كنم وقتي
مي بينم همه يكيرو دارن يكي رو دارن براش اشك بريزن دردل كنن
باش شاد باشن و.... ولي منچي منم يكي رو دارم ولي
حرفامو باور نميكنه اخه بيشتر از اين چه جوري بش
ثابت كنم دوسش دارم خودد كمكم مي كني اخه خودد تو دل تمام بنده هات
مي دوني چي ميگذره
تو دل منم ميدوني چي ميگذره و كي رو دوست دارم خدا من از خود خودد ميخوام بهش
بگي كه چقدر دوسش دارم همين چن كلمه رو بهش بگو
بهش بگو براش مي ميرم
به نام خدای حسین ...
امشب دلم هواتو کرده...کلی اشک ریختم . بوی محرم حسین رو حس میکنم
منم یه حرفایی دارم...صدامو میشنوی ؟ میدونم خیلی کوچیکم اما تو رو به
حرمت اشکهایی که ریختم جوابمو بده...نذر کردم... به خودش هم میگم
پیرهن مشکی رو میبوسم... میام...خودت میدونی از بچگی اسم قشنگت
رو که میشنیدم ، اشک تو چشام میومد.میدونم خیلی دور شدم میدونم همین
دور و بری...منم جوون هستم ها .. میبینی ؟ اما شکستم این صدای همون پسر
همین یکی دو ساله پیشه که... توی همین شبستان ها بود که خیلی چیزا یاد گرفتم
محرم امسال هوامو داری نه ؟ نذر کردم... خودت میدونی تو دلم چه خبره
خیلی دلم گرفته... نمیدونم چی بگم
خواب ديدم
باری دیگر كتاب زيارت عاشورا را باز می کنم. می خوانمش... بسم الله
اینبار با قلبی عاشقعاشق تو .... گونه هایم تر می شوند . مثل گونه های تو
توئی که در غربت برایم گر یستی و منی که هرگز نتوانستم به تو بگویم که
بی نهایت .... بی نهایت.... دوستت می دارم ..... منی که هر لحظه را با یاد تو
آغاز می کنم.... شوق رسیدن زمزمه ی شکست فاصله ها.... خرد شدن ناتوانی ها
دیوانه کردن تقدیر تقدیر من و تو
صدایی می آید اکنون .... سکوتی دلگیر..... پسرکی دلتنگ..... این اشک ها هستند
که دامان مرا غرق در نیاز کرده اند ...... نیاز به تو ..... در باز می شود
دخترکی از جنس نور..... نگاهی می اندازد ..... چشمانم خیره به در مانده
و درمانده از عظمت چشمان تو ..... نگاه آسمانیت .... هنوز کمیل می خوانم
کنارم می نشینی ..... سجاده ای آورده ای..... باز می کنم،عطر رازقی می دهد
دست به صورتم می کشی. اشک هایم را با دستان مهربانت پاک می کنی
دوباره سکوت.....آرام..... آرام..... نامت را لرزان صدا می زنم.
شما دوستان خوبم ميتوانيد شعر ومتنهاي قبلي در
آرشيو سرزمين آرزوها
مطالعه كنيد
ممنون
آرزو مــند آرزوهاي طلائي شما